باوتن

.: بسم الله الرّحمن الرّحیم :.

باوتن

.: بسم الله الرّحمن الرّحیم :.

باوتن

چون صید
به دام تو به هر لحظه شکارم،
ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب نیارم،
رفته‌است
قرارم

چون آهوی گمگشته
به هر گوشه دوانم

تا
دام
در آغوش
نگیرم
نگرانم
نگرانم
...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

اگر می خواهی

 برو

اما بگذار

لحظه ی رفتن من بند پوتینت را ببندم


هر شب به ماه نگاه کن

و لحظه ای خاطر مرا زنده کن

و بدان

که شب های من بی تو حتی ماه هم ندارد...




۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۰۰
با وتن

نیستی اما هنوزم کنارمی

نیستی اما هنوزم اینجایی

روزی صدهزار دفعه می میرم

اگه احساس کنم تنهایی....







۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۵۸
با وتن

دلم یک زندگی آرام می خواهد. یک عاشقانه ی آرام. این که هر روز صبح بلند شوم نماز صبح با تعقیبات بخوانم و بین الطلوعین ورزش کنم و صبحانه بخورم و بچه هایم را که خیلی باتربیت هم هستند بفرستم بروند مدرسه. همسرم هم برود سر کار. خودم هم یک کار زنانه ی خوب داشته باشم. کتاب هم بخوانم. فیلم هم بینم. وبلاگ هم بنویسم. دغدغه هم داشته باشم. چنس ایرانی هم بخرم. هر جمعه بروم نماز جمعه. آشپزیم هم عالی باشد. نان حلال بخورم و همه چیز آرام باشد. شب ها شعر بخوانم و از این همه آرامش لذت ببرم...

این یک زندگی ایده آل بود از دید من بود.

اما خیلی اشتباه کردم. این زندگی خوب نبود. زندگی خوب یعنی تو در این دنیای کوتاه مدام اذیت شوی برای خدا. مدام در مبارزه باشی و اشک هایت پنهان و پیوسته باشد...


این دنیا به هیچ کسی وفا نمی کند و باید گذاشت و گذشت...




پ.ن. نبودنم را ببخشید. این روزها مشغله هایم زیاد شده اند...





۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۴۰
با وتن
اصلا می فهمی از من چه می خواهی؟؟
آخر تو چرا از من این کارهای سخت را می خواهی؟؟
دعا کنم که چه بشود؟؟ دعا کنم بروی و مرا تنها بگذاری؟؟
تو خیلی خودخواهی...
اگر بروی... راه آسان را خودت انتخاب می کنیی و مرا می گذاری وسط جهاد اکبر...
من چکار کنم با دنیای بی تو؟؟
اصلا من که این قدر بزرگ نیستم؟؟
تو اگر بروی، همه چیز برای تو تمام می شود و می روی وسط بهشت خدا...
آن وقت من می مانم یک زندگی که هیچ جایش را نمی خواهم...
نمی گویم نرو.. ولی باور کن نمی توانم برایت از این دعاها بکنم
من آن موقع که از این دعاها می کردم نمی دانستم می شود یک نفر را این قدر دوست داشت...
که یک نفر این قدر دوست بدارد
یک نفر این قدر دوست داشتنی باشد
حالا هم بی تو لحظه هایش برایم سال است... می ترسم بروی و خدا یک حوری بگذارد توی طبق و تو هم اصلا یادت برود که یک بی چاره ای دارد این دنیا زجر می کشد
مانعت نمی شوم، ولی بخدا راضی نیستم اگر بروی دنبال حوری... یک دفعه توی تعارف خدا گیر نکنی بروید باهم شراب بخورید و با اوصیا و اولیا بگردید و من این جا...
قول بده تا من نیایم با هیچ حوری ای نگردی...
آن جا خودم می آیم ور دلت و می شوم حوری...
قول می دهی؟؟
قول مردانه بده
مثل قول هایی که اول عقدمان دادی
باشد قبول
اگر به دعای من است
گرچه سخت است اما

خدایا شهادت بی حوری را نصیب مرد من بکن

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۰۵
با وتن

میان این همه نامرد به ظاهر مرد،

تو اما مردی...


بیا به زندگیم

و مرد زندگیم باش

قول می دهم زن زندگیت باشم...

گرچه دیگر من و تویی مطرح نیست.

زندگی تو زندگی من است و زندگی من زندگی تو



بیا تا سفری را شروع کنیم

طولانی

که برسد به خود خدا


هم سفرم باش مرد زندگی...


پ.ن.حدود 60 ساعت پیش با این مرد وارد زندگی مشترک شدم. برایمان دعا کنید...

ان شاالله به زودی، ازدواج رزق همه ی دم بخت ها بشود.


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۵
با وتن

دیروز یکی زنگ زده که امتیاز مصاحبه ی طرح مطالعات زنان را آورده ای... بلند شو جمع کن وسایلت را و برو...

امروز صبح زنگ زده که حالا حتما که سفر مشهد را می روید؟

مشهد؟؟!!!!!

بله مشهد. طرح مطالعات زنان.

مگر تهران نبود؟

نخیر خانوم. مشهد. امشب ساعت 8 حرکت. می روید که؟

حالا هزینه اش چقدر است؟ (انگار که ارزشمندتر می شود.)

هزینه ندارد که. ساعت 8 شب حرکت.


یا امام رضا...

شماها چکار می کنید با آدم؟؟


مراجعه شود به پست پیشین...

و نمایه ی وبلاگ که دو روز از تغیرش نگذشته...


۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۳
با وتن

باید بعد از این همه دلهره و استرس

دلم را بردارم ببرم توی دامنه ی یک کوه بلند

و به هیچ چیزی فکر نکنم


یادم باشد فقط یک قرآن کوچک با خودم بردارم

باز کنم به نیت دلم

و از ته دلم خوشحال باشم

که همه چیز خوب تمام شد

و به هیچ چیزی فکر نکنم


باید حتما برای خودم یک سجاده ببرم

تا کمکم کند ...

که به هیچ چیزی فکر نکنم

باید به هیچ چیزی فکر نکنم



اما شاید یک لحظه فکر کردم

فکر اینکه کاش 

کاش...


کاش با خودم یک زیارت نامه ی امام رضا داشتم...


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۱۳
با وتن

در یک شهر نزدیک، نزدیکِ نزدیکِ نزدیک، مردمی زندگی می‌کردند که هرگز نان نمی‌خوردند. شاید باورتان نشود، اما این مردم هرگز حتی هوسی هم برای خوردن نان نداشتند و بالتبع، نه هیچ گندم‌زاری وجود داشت، نه هیچ آسیایی بود و نه حتی هیچ نانوایی‌ای.


مردم این شهر، همه‌شان چاق بودند و چاقی، نشانه‌ی بزرگی بود.


یک روز مردی از شهری دیگر آمد و احوالی از نانوایی شهر پرسید، اما همه به او خندیدند و گفتند: «نان خوردن خوب است اما خب... تو دیوانه‌ای که نان می‌خوری. آدم عاقل که بین این همه خوردنی خوشمزه، نان نمی‌خورد.» مرد غریبه با تعجب از مردم شهر پرسید: «مگر شما به‌جای نان چه می‌خورید؟» و یکی از مردان شهر، به او گفت: «این همه قنادی و شرابخانه در این شهر است. آن وقت تو نان می‌خواهی؟؟»


مردک بینوا اما با این چیزها سیر نمی‌شد. هرچه از نان و نانوایی و بوی سرمست‌کننده‌ی نان داغ حرف می‌زد، فایده ای نداشت و تعجب کرده بود که چگونه ممکن است مردمی با این چیزها زنده بمانند؟ چطور مردهایشان مردی می‌کنند؟ حاکمانشان چطور حکمرانی می‌کنند؟ مادرها، طاقت مادر شدن دارند؟ جوان‌ها انرژی برای جوانی دارند؟ کودکان، حوصله‌ی جنب و جوش دارند؟؟


ولی کم‌کم او هم به این شیرینی‌ها و شربت‌ها عادت کرده بود و چاق و چاق‌تر می‌شد؛ و فراموش می کرد که او هم روزی نان می‌خورده است.


یک روز مرد به عنوان بزرگ‌ترین مرد شهر شناخته شد و رفت که تا پشت حریف شهرِ کناری را به زمین بزند. وقتی حریف شهر کناری را توی گود دید، خنده‌اش گرفت. چون او خیلی لاغر و مردنی به نظر می‌رسید. همه ی هوادارانش هم لاغر بودند. بعضی‌هایشان مثل نی قلیان. اما هواداران او چاق بودند در حدی که هر کدام جای دو سه نفر را گرفته بودند. و مرد چاق مطمئن بود که حریفش را به زمین می‌زند. اما در اولین حرکت، در عین ناباوری، پشت خودش به زمین خورد. مرد چاق از گود بیرون رفت و با سرخوردگی به شهر خود بازگشت. سال بعد بازهم همین اتفاق افتاد. مرد در شهر خودش بهترین بود و یک حریف لاغر از شهر کناری، او را به زمین زد. سال سوم و چهارم هم همین اتفاق تکرار شد. یک روز مرد چاق، یکی از حریفانش را کناری کشید و گفت: «تو که از من لاغرتری، چرا این‌قدر پرزور و قوی هستی؟ مگر چه‌کار می‌کنی؟ چه‌ می‌خوری؟» و مرد لاغر حرف‌های زیادی زد و مرد چاق را هم خیلی مسخره کرد که فقط چربی روی هم کرده است و آن ها هم او را حریف حساب نمی کنند و حرف‌هایی دیگر. اما بین حرف‌هایش حرفی زد که مرد چاق حساب کار خودش را کرد. مرد لاغر گفت که: « من روزی سه قرص کامل نان می‌خورم.» مرد چاق ناگهان به خودش آمد و به روزهایی فکر کرد که او هم نان می‌خورد و گرچه لاغر به نظر می‌رسید ولی احتمالا قوی‌تر از این روزها بود. در هر حال، رو به سوی شهر رفت در حالی‌که با خودش سفره‌ی بزرگی از نان خوشمزه داشت. وارد شهر شد و باز هم مثل روزهای جوانی‌اش،با مردم درمورد نان حرف می‌زد و باز مردم گفتند که تو دیوانه شده‌ای. مرد اما دیگر نه شراب می‌خورد نه شیرینی، می‌گفت شیرینی که می‌خورم زود سیر و چاق می‌شوم، فکر می‌کنم قوی هستم، شراب هم که می‌خورم فکر می‌کنم که خیلی خوشحالم، اما این نان‌ها، حسابی قدرتمندم می‌کند.


سخت بود، شیرینی و شراب نخوردن و بجایش، نان خوردن. اما مرد مصمم بود.


یک روز، از شهر خودش پیکی آمد و چند صندوق پر از سکه‌ی طلا آورد و گفت که از عمویش به او _که تنها ورثه‌اش بوده_ به ارث رسیده است. همه به حال مرد حسودی می‌کردند و می گفتند که حالا می‌تواند بهترین شیرینی‌ها و شراب‌ها را بخرد. اما  مرد در عین ناباوری، به شهر کناری رفت و یک سفره‌ی بزرگ نان تازه آورد. و آن را به همه می‌داد. اما هیچ کسی حتی قبول نمی‌کرد که نان مفت و مجانی را بخورد. نان‌ها را سر راه مردم می‌گذاشت، تا بلکه بوی نان، آن‌ها را تحریک کند. اما مردم شهر، آن‌قدر بوی نان به مشامشان نرسیده بود که حتی آن را متوجه نمی‌شدند. انگار شامه‌هاشان دیگر عکس‌العملی در مقابل این بو نداشت. اما مرد لذت نان را چشیده بود و می‌دانست که این مردم اگر مدتی نان بخورند، هم قوی می‌شوند و هم هیچ چیزی را با نان تعویض نخواهند کرد. اما کسی رغبتی به نان‌ها نداشت و هراز چندگاهی یک نفر، نانی را برمی‌داشت و گازی می‌زد.


تا این که روزی، وقتی مرد نان تازه را از شهر می آ‌ورد؛ از کنار زنی رد شد، که کودک تازه از شیر گرفته‌ای در بغلش بود. کودک بوی نان را حس کرد و در سکوت مردم شهر، بلند بلند شروع کرد به گریه و با جملات ناقصی به مادرش فهماند که از چیزی که مرد در سفره دارد می‌خواهد. مرد با خوشحالی و خیلی سریع، چند نان بزرگ به مادر داد. اما مادر آن‌ها را رد کرد و فقط نصفه‌ی نانی را گرفت. اما مرد همچنان خوشحال بود از این‌که بلاخره کسی پیدا شده است که به‌خاطر نان، این‌طور تقلا کند. حتی اگر کودکی بیش نباشد.


 آن کودک، نان به دست در کوچه با بچه‌ها بازی می‌کرد. بچه‌های دیگر هم نان می‌خواستند و بر سرش رقابت بود. و وقتی به مادرها و پدرهایشان از نان گفتند، آن‌ها بعد از ساعت‌ها بی‌تفاوتی به این قضیه، بلاخره قبول کردند تا خدمت مرد بروند و نان بگیرند. مرد خودش با سفره‌ی نانش آمد و کنار کودکان ایستاد و به همه، به اندازه‌ی کافی نان داد. آن‌قدر این بچه‌ها نان خوردند تا اینکه کم‌کم نان، نشانه‌ی ‌دیوانگی نبود و عادی جلوه می‌کرد.


در همان شهر، همان کودک‌ها بزرگ شدند و نان‌خور بار آمدند. نسل بعد، گرچه لاغر به نظر می‌رسیدند، اما نان می‌خوردند و آسیابان و نانوا داشتند و بچه‌هایشان بین گندم‌زارها بازی می‌کردند و قهرمانان بزرگی داشتند...



+ نوشته شده، بعد از همایشی که من مسئول نمایشگاه کتابش بودم و حدود ده درصد کتابها به فروش رفت و آرزو می کنم کاش این  شهر نان نخور اینقدر نزدیک نبود ...




۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۰۸
با وتن

بعضی ها را فقط در این شب ها...

سحر که بلند شدی و یک دل سیر گریه هایت را که کردی

باید

ببخشی...


بخشیدن گاهی آسان تر از نبخشیدن است

نگذار رمضان بگذرد. غل و زنجیر را از شیطان ها باز می کنند و کارها به این سادگی نیست...


+ حاج آقا مجتبی می گفتند این شبها به خدا بگویید خدایا من همه را یک جا بخشیدم و اگر تو مرا یک جا نبخشی من از تو بزرگ ترم و این امکان ندارد.

 پس تو هم مرا ببخش....


۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۷:۵۸
با وتن

دیروز راننده از یزد تا اینجا یک نفس به یک راننده ی دیگر فحش می‌داد و قضیه سر هم می‌کرد. می‌گفت بروید آمار بگیرید بی‌شعورترین راننده را پیدا کنید. می‌گفت کسی چیزی نمی‌گوید پررو شده. همین طور از یزد تا اردکان فحش می‌داد...

سه تا سرباز عقب بودند. آن ها هم انگار که راننده‌ی بی شعور را بشناسند همدردی می کردند و حق را به راننده‌ی ما می‌دادند. ولی مشخص بود حق با آن راننده‌ی بی‌شعور است. کاملا مشخص بود. اصلا قیافه‌اش مثبت‌تر بود. می‌گفت اینها مرد نیستند. گفته‌ام اگر مردی که بیا با خودم حرف ها را بزن نه پشت سرم. اگر هم نامردی برو چادر سرت کن بنشین توی خانه..

 

آنقدر قضیه ی پرت و پلا گفت که اصلا تعجب می کردم خودش هم باورش بشود...

اعصابم تا مدت زیادی خرد بود. نمی توانستم تحمل کنم یک نفر انقدر یک طرفه به قاضی برود. اینقدر آبروی یک مومن را ببرد. این جوری به منی که مرد نیستم نامرد بگوید و اینقدر بی انصاف باشد. قلبم مثل سنگ شده بود. عذاب وجدان داشتم و نفس های عمیق می کشیدم...

 

امروز رفتم دیدم راننده تاکسی‌های بیکار نشسته‌اند و گل می‌گویند و گل می‌شنوند. راننده‌ی بی‌شعور هم با یک فاصله از راننده‌ی دیروزی نشسته بود و درباره‌ی بنزین آزاد حرف می‌زدند...

 

 

چشم هایم چهارتا شده بود...

من هیچ جوره این مردها را نمی فهمم..




پ.ن.مطلبی که نتیجه گیری اخلاقی دارد خیلی بی مزه است. ولی از آنجایی که داشت از مطلب برداشت های سوء درمورد مشاغل و خصوصا قشر زحمت کش رانندگان میشد بنده مزه ی مطلب خودم را فدای احترام به شهروندان کرده و نتیجه گیری را می نویسم.


نتیجه گیری: یک خانم نمی تواند هرچیزی را تحمل کند. زود حالش بد یا خوب می شود. خودش هم به راحتی هر حرفی را نمی زند. وقتی ابراز علاقه و یا ابراز تنفر می کند خودش هم تا مدت زیادی تحت تاثیر حرف خودش هست. و نمی تواند به راحتی در این موارددروغ بگوید . اما اگر شنید نمی تواند به راحتی فراموش کند.(من در داستان)
ولی آقایان راحت تر میگویند. راحت تر می شنوند. راحت تر هم فراموش می کنند.(راننده ی ما. سربازها. راننده ی بی شعور در داستان)

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۲
با وتن

لطفا کتاب های خوبی که با مشخصات زیر می شناسید بفرمایید.


1. عامه پسند باشد. (مثلا داستان، شعر، مذهبی، روان شناسی، خانواده و...)

2.محتوای درستی داشته باشد. 

3. از نظر محتوایی قوی باشد.

4.خیلی تخصصی نباشد.

5.حوصله سربر نباشد.

6.خیلی گران قیمت نباشد

7.ترجیحا تک جلدی و کمتر از400_500 صفحه.


در کل اگر کتاب مناسبی برای نمایشگاه کتاب برای دانش آموزانی که تازه کنکور داده اند در حافظه دارید بفرمایید.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۰۰:۲۱
با وتن

صف های نماز، بعد از سحر خلوت است و قبل از افطار شلوغ...


خوردن چه بلایی سر آدمیزاد می آورد؟!

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۵
با وتن



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۰
با وتن

سال‌ها پیش، موقعی که من هنوز به درجه‌ی رفیع جستن دانش نایل نیامده بودم و دانش‌آموز خردی بیش نبودم. صبح‌گاهان دیر از خواب بیدار می‌شدم و مقنعه‌ی سفید بر سر می‌کردم -که مدیرمان می‌گفت کثافت‌ها در آن بیشتر نمایان است- و رو به مدرسه قدم بر می‌داشتم. آن‌روزها خانه گرم‌تر بود و مادر صبح بخیر ایران می‌دید...

 در همان روزها، یک دسته دانش‌آموزانی بودند که ته کلاس می‌نشستند. درس نمی‌خواندند. همیشه حواسشان جای دیگر بود و به سوالات خانم معلم جواب نمی‌دادند. منتظر بودند زنگ بخورد تا درس تمام شود. حال‌شان از درس و مشق و کتاب به‌هم می‌خورد. همیشه دعا می‌کردند رفوزه و تجدید نشوند و بعد از آمدن کارنامه، اگر تجدید نشده بودند، کتاب‌هایشان را در سطل زباله می‌انداختند. تابستان که شروع می‌شد خیلی خوش‌حال بودند و هیچ کلاس تابستانه‌ای نمی‌رفتند و فقط خوش می‌گذراندند. در طول تابستان هیچ کتابی هم نمی‌خواندند مگر رمان‌های زرد. یک دسته هم که بلای جانی بودند و همیشه پای تلویزیون. اول مهر هم عزا گرفته بودند برای شروع سال تحصیلی...

اما من، همیشه مثل یک دانش‌آموز فرهیخته(!) عاشق درس و بحث و کتاب بودم. سر کلاس حواسم کاملا جمع بود. اصلا خوابم نمی‌برد و درس جدید را دوست داشتم و می‌فهمیدم و به سوالات سخت جواب می‌دادم و از معلم‌ها هم اشکال می‌گرفتم! المپیاد هم گاهی می‌دادم و گاهی رتبه‌ هم می‌آوردم. دوستانم همیشه از من سوال می‌پرسیدند و من عاشق جواب‌ دادن به سوال‌هایی بودم که به نظر آن‌ها سخت، اما به نظر من مثل آب خوردن بود. همیشه دوستانم به حالم غبطه می‌خوردند و سر از کارم در نمی‌آوردند. من کتاب‌هایم را دوست داشتم و در چند روز اول مدرسه، بعضی‌ از کتاب‌ها، من جمله ادبیات را تمام کرده بودم و اول مدرسه برایم بزرگ‌ترین عید بود. از جمعه متنفر بودم و اول تابستان به‌خاطر تمام شدن سال، چندروزی آب‌غوره می‌گرفتم. بعد هم تابستان‌ها قالی می‌بافتم و بینش هم می‌رفتم از کتاب‌خانه‌ی فاضل، کتاب‌های درست و حسابی می‌گرفتم. عاشق جلال‌آل احمد بودم در حالی‌که دوستانم اصلا نمی‌دانستند جلال‌آل احمد یعنی چه؟؟

 

یک بار، درحالی‌که سرکلاس ریاضی خیلی مشعوف شده‌ بودم و حظ می‌بردم، می‌دیدم که بعضی از بچه‌‌ها اصلا درس را نمی‌فهمند. آن وقت بود که دعایی کردم که کاش قلم زبانم خرد شده بود و این دعا را نمی‌کردم. دعا کردم که خدایا، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، کاری کن که من بفهمم نفهمیدن یعنی چه؟ من این " نفهمیدن" را نمی‌فهمم و این جمله را چند بار تکرار کردم. در یکی از همین روزها بود که دوستم هم دعا کرد که خدایا من این جماعت عاشق را نمی‌فهمم و او هم چندین بار تکرار کرد، با این تفاوت که او روی دیوار نوشت. مرغ آمین هم که معلوم نیست بقیه‌ی سال کجاست، آن روز مثل اجل معلق سر رسید...

وا مصیبتا...

زمان گذشت و گذشت و گذشت...

تا 3 سال پیش که این دعایمان خیلـــــی برآورده نشده بود. و ما قدم در وادی کن‌کور گذاشتیم... و بعد مشاوره‌های گونه‌گونی رفتیم که گفتند که برق رشته‌ی سختی است. سخـــــت... و من که معنی سخت و نفهمیدن را نمی‌فهمیدم، برق را گزیدم و وارد دنیای برق شدم!!

حالا مدتی است که شده‌ام همان دانش‌آموزی که ته کلاس می‌نشیند. درس نمی‌خواند. همیشه حواسش جای دیگر است و بعضا خواب هم می‌رود. به سوالات و کوییزهای  اساتید جواب نمی‌دهد. منتظر است کلاس تمام شود. هیچ کسی هیچ سوالی از او نمی‌پرسد و اساتید هم کاری به نظرش ندارند. (و این بدترین قسمت داستان است.) همیشه فکر می‌کند چطور بعضی‌ها این درس‌ها را می‌فهمند؟ و نمره‌های عالی می‌آورند؟ همیشه دارد دعا می‌کند که نیفتد و مشروط نشود.  بعد از آمدن نمره‌ها، اگر نیفتاده بود، کتاب‌هایش را می‌فروشد یا دست به سر می‌کند. تابستان که شروع می‌شود خیلی خوش‌حال است و هیچ کاری به درس ندارد و فقط خوش می‌گذراند. اول مهر هم عزا گرفته برای شروع سال تحصیلی. الان هم کلی درس نخوانده دارد که تقریبا هیچ چیزی ازشان نمی‌فهمد. و هیچ شوقی هم برای خواندنشان در خود نمی‌بیند...

لازم به ذکر است، دوستم که دعایش را مکتوب تحویل خدا داد، حال و روزش خیلی بدتر از من شد و من خیلی خدا را شکر می‌کنم که غلط او را تکرار نکردم. وگرنه خدا می‌داند الان بنده کجا بودم...

 

و اما چه شد که این پست نگاشته شد؟

چند روز پیش‌تر، بنده امتحان تفسیر داشتم که ناگهان یک نفر دوان‌دوان آمد جلو و گفت شما هم تفسیر دارید؟؟ ممکن است بگویید چرا قرآن نیازی به تفسیر سندی ندارد؟

آن وقت بود که چشمانم برق زد و خوش‌حال از این‌که طرف مرا نمی‌شناسد، قند توی دلم آب می‌شد و دقیقا ژست همان روزها را گرفته بودم و دست‌هایم را محکم در هوا می‌چرخاندم و مغرورانه به سوال جواب می‌دادم...

 

لحظه، لحظه‌ی غرورانگیزی در زندگی‌ام بود، فقط اشک شوق در چشمانم حلقه نزده بود، وگرنه حتما امتحان را رها می‌کردم و نعره ها سر می دادم و آواره‌ی کوه و بیابان شده و به عرفا ملحق می‌شدم...



 پ.ن. اگر این متن طویل را خواندید و به این جاها رسیدید برای من ملتمس دعا،دعا کنید : (

۲۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۱
با وتن

همین که هوا که تاریک می شود، یک دفعه دلم میریزد پایین. ترس برم می دارد.برم میدارد و می بردم تا جاهای دور دور دور... نفسم بند می آید.تا بروم کلید برق را بزنم، انگار که هوا خیلی اصطکاک دارد و جلوی راه رفتن مرا می گیرد...

آن شب که برق ها قطع شد، داشتم دیوانه می شدم.دنیا روی سرم خراب شده بود... دلم گرفته بود... تا حدی که حتی نمی توانستم گریه کنم...

از چه می ترسم؟ مگر من عاشق شب های کویر نیستم؟مگر قبل خواب همه ی چراغ هارا نمی کشم؟ پس  چرا؟از روح می ترسم؟ از ازمابهترون؟ از دزد؟ از خزنده و درنده؟

من از چه چیزی می ترسم؟ 

با خودم حساب و کتاب می کنم تا بلکه ریشه ی این ترس لعنتی پیدا شود... چه چیز اینقدر تلخ است که مرا آواره کرده است؟


مادر نیست... من این شب ها را پیش خاله می خوابم. خانه مان سوت و کور است.من هستم و دور و برم یک بغل کتاب و جزوه تامرتب. هراز چندگاهی میروم یک چایی مانده ی سرد میریزم توی لیوان و میخورم.خانه تمیز تمیز است.هیچ اتفاق خانه کثیف کنی نمی افتد. اجاق گاز هم مدت زیادی است که تمیز است. توی سطل زباله فقط کاغذ باطله های مچاله ی پر از انتگرال است.سفره شسته و تاشده و مرتب، حتی تایش هم باز نمی شود. نان ها مرتب درون فریزر اند. هیچ بوی نانی از این خانه بلند نمی شود. هیچ بوی غذایی نمی پیچد.هیچ شیری سر نمی رود. و صدای هیچ اخباری نمی آید. فقط هرازچندگاهی شاید صدای آبگرم کن بیاید و صدای کولر. اگر خانه مان آینه نداشت، من حتی هیچ آدمی هم توی این خانه نمی دیدم. تلفن را گذاشته ام کنار خودم. که بلکه زنگ که خورد سریع جواب بدهم. زنگ خور خاصی نیست. بلاخره یک شماره ناآشنا زنگ می زند که می گوید با خانم فیض کار دارد! اشتباه است خانم...



 ساعت 12 است و باید خاموشی بزنم و جمع کنم بروم... دست و دلم به این کار نمی رود. می روم مسواک بزنم. این یعنی باید الان خاموش کنی. نزدیک است که بزنم زیر گریه. دست روی قلبم می گذارم و تندتند و زیر لب، الابذکرالله می خوانم.می ترسم بلند بلند بخوانم یک دفعه دیوارهای خانه ی ساکتمان بریزند پایین... 


مادرم نیست. من هستم. هیچ خانواده ای در این خانه نیست. فکر میکنم که حتما خانواده از خانه می آید و یا برعکس خانه از خانواده می آید... درهرصورت در یک ساختمان که خانه نیست را قفل می کنم و درحالیکه قلبم توی دهانم آمده از کنار خانه ی همسایه رد می شوم. خوش بحالشان.چراغ هایشان روشن است و صدای قاشق چنگال می آید. نمی فهمم چرا دلم آرام می گیرد. شاد میشوم. لبهایم کشیده می شوند و ابروهایم باز. دندان هایم احتمالا پیدا هستند. خنده ام می گیرد. قدم هایم آرام تر می شود.


من نه از تاریکی می ترسم نه از شب. نه از جن می ترسم نه از روح. کوچه و محله مان دزد هم ندارد. سگ و شغال هم ندارد. از هیچ جانوری نمی ترسم.... من از روز تلخی می ترسم که یک ساختمان باشد اما از آن صدای قاشق چنگال نیاید...



خانواده ی من نور هستند. چراغ ها را من خاموش نمی کنم...

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۰۳
با وتن


سلام

سلام بر جهاد

سلام بر جهاد اصغر تو

و جهاد اکبر مادرت...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۹
با وتن

و هر کودکی هر روراست نویسز با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نا امید نیست.

رابیندرانات تاگور

امروز یک کودک در خانواده ی ما متولد شد. کودکی که نویدش را روز فوت پدرم دادند. آن روز فکر می کردم که خدا قبل از این که بگیرد، می دهد... امروز همان کودک را دیدم. خواهرم را دیدم که از ته دل می خندید و موقع خندیدن، دندان های عقبی اش را می دیدم. چقدر مادر شدن زیبایش کرده بود. چقدر دوست داشتنی شده بود. چقدر خدا جریان داشت....


در بیمارستان، اتاقی بود و پنجره ای داشت که هرکسی که از جلویش بر می گشت، بی اراده تا مدتی لبخند می زد. ما هم یک نفر را دیدیم که همین الان از پیش خدا برگشته بود... آن لحظه بود که من بعد از مدت ها بوی خدا را شنیدم. بوی زندگی را. بوی حیات را. بوی امید را...

فکر می کردم که اگر همه ی آدم ها یک روزی این قدر زیبا بوده اند و این قدر مادرهایشان را زیبا کرده اند و به قول زن عمو، مادرشان از قوت امیرالمومنین، نیرو گرفته، چقدر همه شان را دوست دارم و چه قدر همه شان زیبا هستند...

 

احساسات زیادی داشتم. از بیمارستان که بیرون زدم، از کیفم عینکی را برداشتم که بیشتر از این که به درد روزهای آفتابی بخورد، به درد روزهایی می خورد که می خواهم در خیابان و اتوبوس گریه کنم...

 


۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۳۷
با وتن

به مادرم بگین

هنوز خنده هاش

رو سرجهازشن

به مادرم بگین

هنوز گریه هاش

تو جانمازشن


حسین صفا



هیچ حرفی ندارم بزنم

فقط عاشقت هستم

سایه ات همیشه بر سرم...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۲۴
با وتن

من را در نظر بگیرید که با لیاس هایی نه چندان تمیز، شبیه کوزت بی نوا(!) کله ام را توی کابینت فرو کرده ام، ابروهایم را در هم کشیده ام، کنارم یک تشت قرار گرفته و با حالتی آکنده از چندش، دارم لوله ی پر از لجن زیر ظرفشویی را باز می کنم تا به بیرون منتقل کنم، که مادرم از راه می رسد و با نگاهی کاراگاه اندر متهم، می گوید که:« اینا چیه؟ عه عه عه عه؟» و من با حالتی کوزت اندر تناردیه توضیح می دهم که لوله ی ظرفشویی گرفته است. و مادرم اکنون با نگاهی پر عشق و امید و موعظه می گوید:« باورت میشه؟ گناهای ماهم مثل این لجنا میمونه. مگه ما چی کردیم تو ظرفشویی؟ خودمونم باورمون نمیشه!» و من در  این لحظه در حالیکه به لوله خیره شده ام، در عرفانی عظیم فرو می روم!


پ.ن1. سالی که با مادر شروع بشود و با مادر تمام بشود، عجــــــــــــــــــــــب سالی باشد. قربان حضرت مادر. و به امید ظهور اماممان

پ.ن.2. من از همین تریبون همدلی و هم زبانی خودم را با شما عزیزانم اعلام میکنم و بسیار دوستتان دارم ; )

پ.ن.3. جناب روحانی باور کن توقع ندارم این همه معرفتو ازت. آخه این همه اسمس میدی که چی؟ما به اندازه ی کافی خجالت زده ی شما هستیم. ببخشید باید زودتر از اینا براتسلیت می رسیدیم خدمتتون. خدا مادرتونو رحمت کنه...

پ.ن.4.عیدتون مبارک و سالتون پر از برکت

پ.ن.5.مولانا: شادند جهانیان به نوروز و به عید.... عید من و نوروز من امروز تویی.




۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۵۲
با وتن

اعتیاد

بلای خانمان سوز



۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۱
با وتن